خرید شال نگاهي به وضعيت کودکان افغان در ايران

تشکيل دولت مرکزي افغانستان دليلي شد تا بسياري از پناهندگان افغان در ايران از سوي کميسارياي عالي پناهندگان و دولت ايران براي بازگشت به کشورشان تشويق شوند. اين طرح که بازگشت داوطلبانه نام داشت در سال هاي اول با استقبال گسترده افغان ها روبه رو شد.

آمار نشان مي دهد تا شهريور سال 1383 يک ميليون افغان به کشورشان بازگشتند اما وضع نابسامان افغانستان خروج آنها را کند کرد تا جايي که امسال مي توان گفت خروج داوطلبانه يي صورت نگرفته است. روز به روز بر تعداد افغان هاي غيرمجاز کشور افزوده مي شود. اين افراد از دو گروه تشکيل مي شوند؛ گروهي افغان هايي هستند که از مرز به صورت قاچاق مي آيند که بيشترشان مرد هستند و کمتر خانواده يي در اين ميان وجود دارد و دسته دوم افرادي هستند که با پاسپورت وارد مي شوند و پس از يک سال که اقامت شان تمام مي شود به افغانستان برنمي گردند و از آن زمان غيرمجاز مي شوند. در اين ميان کودکان افغان هستند که بايد استرس زيادي را ناخواسته تحمل کنند. آنها نه به مدرسه مي روند و نه در محل مناسبي زندگي مي کنند. بسياري از اين کودکان مجبورند ناخواسته کار کنند.

خانه هايي با قفل هاي بزرگ
بازار شيشه فروش هاي شوش را تا انتها رفتيم. ديگر از تازه عروس هايي که براي خريد مي آمدند، خبري نبود. معدود افرادي را مي ديديم که روي چرخ هايشان کارتن هاي ظروف چيني بود که به بازار مي بردند.

سميه 9ساله ما را به سمت خانه شان راهنمايي مي کرد. حدود 10 قدم جلوتر از ما راه مي رفت. از پيچ و خم کوچه ها که گذشتيم انگار وارد دنياي ديگري شديم. اندازه درها کوچک شده بود. همه پنجره هاي کوچک رو به کوچه نرده داشت. اگر دري باز بود، پرده يي پس آن نصب شده بود و اگر بسته بود، قفلي بزرگ به آن وصل بود.

پسربچه هاي چشم بادامي مشغول فوتبال بودند. آنها به جاي توپ با موش مرده يي که در جوي پيدا کرده بودند، بازي مي کردند. سنگيني نگاه هايي که از پنجره به ما خيره مي شدند را حس مي کرديم. زماني که به بچه ها لبخند مي زدم با اخم پاسخ مي دادند. احساس غريبي بود. چيزي که تا به حال با آن روبه رو نشده بودم.

سميه در طول مسير مي خنديد و خوشحال بود که به خانه شان مي رويم. به کوچه يي تنگ داخل شديم؛ کوچه يي که ماشين رو نبود. هر دو سمت اين کوچه بي اسم پر از قفل هاي بزرگي بود که بر درهاي بسته نشسته بود. روي لبه هاي ديوار پر از بطري هاي خالي مارک دار بود و کنارشان ليموترش ديده مي شد. تصور اينکه سميه تا 10 شب کارتن جمع مي کند و تنها به خانه برمي گردد برايم سخت بود. تمام مسير يک طرف کوچه شان طرف ديگر.

درش باز بود. پارچه مندرس پاره يي به جاي پرده نصب شده بود. سميه با خنده هميشگي اش پرده را کنار زد. داخل حياط شان تنها يک چرخ بارکشي بود که کل فضا را گرفته بود. نه گلي بود و نه درختي. پله ها را بالا رفتيم. يک راهرو باريک بود. خانواده هفت نفره سميه در اتاقي 16 متري سعي مي کردند زندگي کنند. اتاقي که تنها يک هواکش کوچک داشت و از پنجره خبري نبود.

يک طرف اتاق پرده يي سرتاسر کشيده بودند. سميه با مادرش در گوشي صحبت کرد و به سمت پرده رفت و کنارش زد. پشت آن يخچالي آبي رنگ بود. درش را باز کرد. تنها دو ظرف در آن بود. داخل يکي از آنها انگور بود. بايد از مهمان ها پذيرايي مي کردند. از روي گاز پيک نيکي که در وسط اتاق روشن بود، قوري را برداشت و برايمان چاي ريخت. با همان لحن کودکانه اش از ما معذرت خواست که چيز ديگري براي پذيرايي ندارد. ديوار خانه پر از نقاشي هايي با مداد مشکي بود که برادر کوچکش کشيده بود.

مادرش گفت نزديک به 10 سال پيش وارد ايران شدند. آن زمان هفت ميليون تومان پول داشتند؛ «قرار بود خانه يي بخريم و شوهرم کار کند اما در ايران نمي شد ملک خريد. خانه يي رهن کرديم.» بهمن کشاورز حقوقدان درباره مسائل حقوقي و موانع مي گويد طبق قوانين ايران اتباع خارجي نمي توانند ملکي را به نام خود بخرند. مادر سميه مي گويد نتوانستند خانه يي بخرند و بعد پول هايشان تمام شد. «از UNHCR کارت پناهندگي داشتيم و بچه ها در مدارس دولتي درس مي خواندند و هر جا که شوهرم کارت را نشان مي داد اجازه کار کردن داشت. تا اينکه سال 84 به افغانستان برگشتيم چرا که طالبان نبود و دولت مرکزي تشکيل شده بود. اما آنجا نه امنيت داشتيم و نه جايي براي زندگي. تصويري که دولت ايران و سفارت افغانستان و کميسارياي عالي پناهندگان به ما داده بودند با آن چيزي که مي ديديم تفاوت زيادي داشت. تمام پس اندازمان تمام شد. مجبور شديم پول قرض کنيم تا پاسپورت و ويزا بگيريم. تا يک سال از طريق سفارت ويزايمان را تمديد کرديم و از آن به بعد غيرمجاز محسوب شديم. بچه ها حق تحصيل نداشتند. شوهرم کار پيدا نمي کرد. به همين دليل مجبور شديم انبار مغازه هاي شيشه فروش ها را براي ادامه زندگي اجازه کنيم.»

خانواده سميه نزديک به دو سال است در انبارهاي مغازه هاي شيشه فروش ها زندگي مي کنند. آنها به خاطر غيرمجاز بودن شان مجبورند پول بيشتري به صاحب انبار بپردازند. دختران اين خانواده به خاطر بدهي پدرشان مجبورند 14 ساعت در شبانه روز کار کنند. زندگي سميه و سنيه از زير خط فقر نيز عبور کرده است.
کلاس هاي درس ممنوعه
مينا هفت سال و نيمه است. دو سال است که به همراه خانواده اش غيرقانوني به ايران آمده اند. او هر روز قبل از رفتن به مدرسه نزديک به 100 کيف چرمي را به کمک مادرش مي دوزد و به کارگاه منتقل مي کند. پدر 70ساله اهل مزارشريفش اجازه نمي دهد تا او بيرون از خانه کار کند.

روپوش مدرسه اش را مي پوشد. کوله اش را مي اندازد و کيسه پارچه يي بزرگي را پر از کيف پول مي کند تا سر راه تحويل دهد.

کيف پول ها را به دست سرکارگر مي دهد و سفارش هاي جديد را مي گيرد و اوج مي گيرد به سوي مدرسه.

مينا در شيفت سوم مدرسه يي خودگردان در جنوب تهران، کلاس اول را مي خواند. تمامي بچه هايي که در اين محل تحصيل مي کنند افغان هايي هستند که کار مي کنند و سن شان بالاست يا مثل مينا مهاجر غيرمجازند و کارت پناهندگي ندارند.

جلوي در ورودي مدرسه پرده يي نصب شده است که از اثرانگشت بچه ها پر شده است. شايد اين اثرانگشت هاي روي پرده تنها نشانه هايي از وجود کساني است که روزگاري در اين مدرسه درس خواندند مثل پرونده هايي که در بايگاني مدرسه هاي عادي نگه داشته مي شود.حدود 120جفت کفش و دمپايي پشت در کلاس ، در هم و برهم ، رنگ و وارنگ روي هم افتاده اند. عجيب تفاوت سايز آنهاست .در اين مدرسه از بچه 7ساله تا 15ساله و حتي بزرگ تر در کنار هم دبستان را مي آموزند. بعضي از بچه ها قبل از رفتن سر کلاس بسته هاي ويفر، کبريت، دستمال کاغذي و فال هاي خودشان را که در طول روز بايد براي ادامه زندگي بفروشند، به مدير مدرسه تحويل مي دهند تا در انبار نگهداري کند. آن گروهي هم که از سرکار مي آيند پول هايشان را به امانت مي سپارند.کف کلاس و راهروها با موکت پوشانده شده است. بچه هاي افغان در چهار اتاق اين مدرسه جا نمي شوند، به همين خاطر در راهرو نيز صندلي گذاشته اند. بچه هايي که در راهرو هستند سر به هوايي مي کنند و حواس شان پي چيز ديگري مي رود، گروهي هم که مي خواهند درس گوش کنند، مجبورند سرشان را خم کنند که معلم را ببينند و نيم ساعت از کلاس که مي گذرد، درد گردن همه حواس شان را پرت مي کند.

در هر کلاس نزديک به 30 دانش آموز نشسته است که بيشترشان با لباس خانه به مدرسه مي آيند و فقط بعضي از آنها روپوش مدرسه به تن مي کنند.

مدير اين مدرسه 17 سال است که در ايران زندگي مي کند. او بزرگ ترين مشکل مدرسه را شهريه چهار هزار و 500 توماني مي داند که هر ماه خانواده بچه ها بابت شهريه به وي پرداخت مي کنند. به گفته او از سال 83 که دولت ايران با مدارس خودگردان افغان دچار مشکل شد آنها مجبور شدند اجاره بيشتري را به صاحبخانه شان پرداخت کنند و حتي گاهي به همسايه ها هم رسيدگي کنند تا مشکل تازه تري پيش نيايد. از زماني که دولت مرکزي و مستقل افغانستان تشکيل شد کميسارياي عالي پناهنده ها و دولت ايران نسبت به اين مدارس سختگيري کرده و اين مدارس را تعطيل مي کنند تا با زير منگنه قرار دادن افغان ها آنها را به کشورشان بازگردانند.

يکي از منابع آگاه در اين باره توضيح مي دهد سال ها قبل دولت ايران تصميم مي گيرد فقط افغان هاي داراي کارت پناهندگي بتوانند در مدارس دولتي ايران تحصيل کنند. از آنجايي که تعداد زيادي از افغان ها کارت پناهندگي ندارند مدارس خودگردان زيادي تشکيل شد؛ مدارسي که دولت ايران آنها را غيرمجاز مي داند و تاکنون نزديک به 40 مدرسه اين چنيني تعطيل شده اند.

مدير مدرسه که نمي خواست نامش فاش شود از اين مي گويد که اگر دولت مدرسه اش را تعطيل کند به ازاي هر روز فعاليت و سوادآموزي بايد 15 هزار تومان جريمه دهد.تمامي معلم هاي اين مدرسه خود دانش آموزاني بودند که کارت پناهندگي داشته اند و با پرداخت 60 هزار تومان مي توانستند در مدارس دولتي ايران تحصيل کنند؛ مدارسي که ايراني ها براي تحصيل در آن هيچ پولي پرداخت نمي کنند.

در پايان هر شيفت اين مدرسه يک دختر و پسر بايد کل اتاق ها و راهرو را جارو کنند تا براي شيفت بعدي مدرسه تميز شده باشد.

نگاه عکاس به کودک خياباني افغان
در شلوغي و ازدحام ايستگاه اتوبوس ميدان انقلاب در ميان آن همه رنگ هاي کدر و سياه، پسرک کوچکي با کاپشني قرمز با سرگشتگي و اضطراب در ميان جمعيت به اين طرف و آن طرف مي رفت. بيشتر از هشت سال نداشت. کلاه پشمي اش را تا حد ممکن پايين کشيده بود. در يک دستش دسته يي فال و در دست ديگرش کيسه يي بود که عروسک درون آن با موهايي طلايي لبخند مي زد. ادعا مي کرد زن رهگذري چند ساعت پيش آن را برايش خريده است.

آن زن درست فهميده بود. فرزاد پسرک هشت ساله افغان بايد هنوز بازي مي کرد تا اينکه در آن بعدازظهر سرد زمستاني با چهره يي ملتمسانه و درهم به دنبال فروختن فال هاي حافظ باشد. هيچ آمار روشني از تعداد کودکان کار و خيابان افغان در دست نيست. فرزاد جزء صدها کودک دستفروشي است که هرروزه در خيابان هاي شهرمان با آنها مواجه مي شويم؛ کودکاني که ايراني نيستند، حتي در گروه پناهندگان قانوني هم نيستند، دستفروشي مي کنند و گاه ممکن است براي فروختن کالاهايشان دروغ بگويند يا تظاهر کنند اما با همه اينها کودک هستند؛ کودکاني که در خيابان هاي شهر وقت گذراني مي کنند و بزرگ مي شوند.

فرزاد پسربچه يي مضطرب اما مودب بود. براي عکاسي کردن از او اجازه گرفتم و برايش درباره کارم توضيح دادم. ترس کودکانه اش را نمي توانست پنهان کند. با احتياط تلاش مي کرد در ازاي اجازه يي که به من مي دهد چيزي از من بخواهد تا در شرايط برابر قرار بگيرد. قبول کردم در پايان روز چند عدد فال از او بخرم. بعد از چند دقيقه گفت وگو و پس از اينکه چند لحظه دوربين را در دستانش گرفت، پذيرفت براي چند ساعتي با هم کار کنيم.

او مثل هميشه و بدون توجه به من کارش را انجام داد و فال هايش را فروخت و من هم عکاسي کردم. برخورد مردم با فرزاد جالب بود. کساني که از اتوبوس پياده مي شدند بر سرعت قدم هايشان مي افزودند تا از دست اين موجود کوچک رهايي يابند و عده يي که منتظر اتوبوس بودند با پشت کردن به او و تغيير جهت نگاه شان سعي در نديدن او داشتند. عده يي نيز از روي ترحم و شايد هم ناچاري از او فال مي خريدند. به رهگذران حق مي دادم. نگاه هاي فرزاد کوچک واقعاً دردآور و سخت بود، حتي اگر به درست يا به غلط به خودمان تلقين کنيم اين فقط يک فيلم است و اين پسرک ما را به بازي گرفته است و هيچ دليلي براي توجه به اين انسان کوچک وجود ندارد. ما به سرعت عادت مي کنيم، عادت مي کنيم که نبينيم و بگذريم تا اينکه بايستيم، نگاه کنيم و رنج ببريم.

بي تفاوتي جزيي از عادات روزمره زندگي ما شده است. دليل هايمان محکم و منطقي به نظر مي رسند. گرفتاري هاي شخصي، دغدغه معيشت و فشارهاي روزمره آنقدر زياد هستند که ما را بي تفاوت بسازند.

اما چه بخواهيم و چه نخواهيم فرزاد وجود دارد. حضور او حاکي از يک واقعيت تلخ اجتماعي است؛ واقعيتي که راه حل آن انکار و ناديده انگاشتن اش نيست. سياست هاي خرد و کلان ما هم اکنون نه در راستاي رفع اين معضل بلکه در جهت گسترش و دامن زدن به آن است. بستن مدارس خودگردان و اجازه ندادن به مدارس دولتي در ثبت نام از کودکان افغان غيرمجاز در راستاي همين سياست ها است.

عدم تحصيل اين کودکان قطعاً عامل خروج آنها و خانواده هايشان از ايران نخواهد شد، زيرا وضعيت کنوني افغانستان با وجود دولت مرکزي همچنان نابسامان است و کفه اين ترازو همچنان از تمايل افغان ها به ماندن در ايران حکايت دارد؛ چه به صورت مجاز، چه غيرمجاز.

تنها کارکرد اين روند اين است که زمينه هاي افزايش جرم را در ميان اين قشر از کودکان گسترش مي دهد. راه هاي پرفشار مانند اخراج که تاکنون جواب نداده است. قطعاً ما هم اگر دانش و يافته هاي خود را در سنين کودکي به جاي کلاس درس و مدرسه از خيابان و دستفروشي و سطح شهر گردآوري مي کرديم، انسان هاي متفاوتي با حال خويش بوديم.

گاهي ايستادن و ديدن و رنج کشيدن و درک کردن و فهميدن بهتر از گذر کردن و نديدن و ناديده انگاشتن است. در طول مدتي که از فرزاد عکاسي مي کردم چند باري متهم به سياه نگاري شدم. چه بد که حقيقتي آشکار اينچنين سياه است که توان ديدنش را نداريم.
کودکان کار ايراني يا افغان ؟
فاطمه قاسم زاده

کودکان کار در سراسر جهان ويژگي ها و دردهاي مشترکي دارند که آنها را به هم نزديک مي کند. اين همانندي ها، خاص کودکان نيست بلکه همه گروه هايي که از وضعيت اقتصادي – اجتماعي مشخصي برخوردارند، داراي اين ويژگي ها هستند.

هالبواکس از روانشناسان اجتماعي معاصر در پژوهش هاي خود نشان داده است که افراد وابسته به يک گروه يا طبقه اجتماعي، در کشورهاي مختلف وجوه مشترک بيشتري با يکديگر دارند تا افرادي که به طبقات اجتماعي مختلف در يک کشور تعلق دارند. در واقع وابستگي به گروه يا طبقه اجتماعي خاص، مشخص کننده وضعيت افراد جامعه است. به عنوان مثال معلمان در کشورهاي مختلف به يکديگر نزديک ترند تا معلمان در کشور خودشان با ساير گروه هاي اجتماعي مانند کارمندان، پزشکان، صاحبان مشاغل آزاد و… علت اين وجوه مشترک اين است که هر گروه و طبقه اجتماعي، از نظر اقتصادي داراي پايگاه مشخصي است که نه تنها وضعيت اقتصادي، بلکه شيوه تفکر، نگرش، رفتار و در مجموع زندگي او را نيز شکل مي دهد.

با توجه به نتايج اين پژوهش ها، کودکان کار نيز، از هر نژاد و مليت، مشکلات مشترکي دارند. در ايران نيز کودکان کار افغاني با کودکان هم گروه ايراني خود، مسائل مشترکي دارند که مي توان آنها را در چهار گروه طبقه بندي کرد.

– مشکلات اقتصادي؛ فقر، درآمد کم خانواده، بيکاري و… که علت اصلي پرداختن کودکان به کار است.

– مشکلات اجتماعي؛ اعتياد، مهاجرت و پيامدهاي آن، تبعيض در همه اشکال آن و…

– مشکلات فرهنگي؛ ناآگاهي، بي سوادي، خشونت نسبت به کودکان، سوءاستفاده از کودکان به اشکال مختلف و…

– مشکلات خانوادگي؛ بي سرپرستي، بدسرپرستي، خانواده هاي گسسته، تعداد زياد فرزندان و…

در مورد کار کودکان، مانند ساير مسائل و مشکلات اجتماعي، معمولاً يک عامل به تنهايي موثر نيست بلکه مجموعه يي از عوامل تاثيرگذار است. اگر عامل اقتصادي به عنوان علت اصلي مطرح مي شود، ساير عوامل نيز به صورت پيش زمينه در بازتوليد کار کودکان نقش اساسي دارند.در پژوهشي که در سال 1385 در مورد وضعيت کودکان کار و خيابان در تهران انجام شد، تاثير اين عوامل در مورد کودکان ايراني و افغاني مورد بررسي قرار گرفت. نتايج اين بررسي نشان مي دهد تفاوت بين کودکان کار ايراني و افغاني در ارتباط با نقش عوامل چهارگانه، مشاهده مي شود اما اين تفاوت ها در مورد عوامل اقتصادي و اجتماعي معني دار نيست و در مورد عوامل فرهنگي و خانوادگي معني دار است. به اين معنا که کودکان افغاني از نظر وضعيت فرهنگي و خانوادگي شرايط نامناسب تري نسبت به کودکان ايراني دارند و اين تفاوت ها ناشي از وضعيت خاص کودکان افغاني به ويژه کودکاني است که از نظر اقامت در ايران مجوز قانوني ندارند.کودکان کار افغاني را مي توان به گروه هاي زير تقسيم بندي کرد.

– کودکاني که اقامت آنان در ايران قانوني است. اين کودکان وضعيت مناسب تري نسبت به ساير گروه ها دارند.

– کودکاني که مجوز اقامت قانوني در ايران را ندارند. اين کودکان در شرايط دشواري به سر مي برند.

– کودکاني که پدر و مادر آنها افغاني است. اين کودکان از نظر تابعيت مشکلات کمتري دارند.

– کودکاني که يکي از والدين آنها ايراني است. اگر پدر ايراني باشد اين کودکان از نظر تابعيت مشکلات کمتري دارند اما اگر مادر ايراني باشد از بخشي از حق هويت خود که داشتن مليت و تابعيت است، به موجب قانون مصوب مجلس شوراي اسلامي، تا 18سالگي برخوردار نيستند و در نتيجه از بسياري از حقوق خود محروم مي شوند.

– کودکاني که در ايران متولد شده و زندگي کرده اند و حتي افغانستان را هم نديده اند.

– کودکاني که با پدر و مادر خود زندگي مي کنند.

– کودکان تک والد که با يکي از والدين خود، پدر يا مادر، به سر مي برند.

– کودکاني که با خانواده خود نيستند و زندگي جمعي دارند. اين کودکان يا خانواده خود را از دست داده اند يا خانواده آنان در افغانستان هستند. اين کودکان بيشتر در سنين نوجواني هستند.

گروه هاي مختلف کودکان کار افغاني هر يک مشکلات خاص خود را دارند اما آنان که مجوز قانوني براي اقامت در ايران را ندارند، در واقع از بسياري از حقوق اساسي خود مانند آموزش، امنيت، بهداشت، تامين اجتماعي، بيمه، خدمات پزشکي و… محرومند.

مهم ترين مشکلات کودکان کار افغاني را مي توان به شرح زير طبقه بندي کرد.

محروم بودن از حق آموزش و رفتن به مدرسه؛ اگر کار طولاني و خسته کننده، وقت و تواني براي درس خواندن باقي بگذارد، اين کودکان نمي توانند از مدرسه استفاده کنند. کودکاني که داراي کارت اقامت قانوني هستند، بايد شهريه بپردازند که پرداخت آن برايشان دشوار است. به علاوه هزينه تهيه کتاب و لوازم التحرير را که چندان هم اندک نيست، بايد به آن اضافه کرد.

اين کودکان نمي توانند از حمايت هاي آموزشي- اجتماعي سازمان هاي غيردولتي که شامل سوادآموزي هم مي شود، استفاده کنند زيرا اين سازمان ها به موجب قانون از ارائه خدمات به اين کودکان منع شده اند. حتي مدارس خودگرداني را که خود افغان ها با حمايت و مشارکت سازمان هاي غيردولتي داير کرده بودند و تعداد زيادي از کودکان و نوجوانان افغاني را آموزش مي داد، تعطيل کرده اند.

محروم بودن از حق هويت؛ بسياري از کودکان افغاني، يا شناسنامه ندارند يا به علت ايراني بودن مادر خود، تابعيت مشخصي ندارند که اين وضعيت تا

18 سالگي يعني پايان کودکي و نوجواني ادامه دارد. اين محروميت، تاثيرات زيانباري بر رشد رواني- اجتماعي کودکان بر جاي مي گذارد.

ادامه در صفحه14
مهمان هاي ناخوانده يي که نمي روند
س.خ

مجيد بي خيله مدير سابق خانه کودک شوش و عضو هيات مديره انجمن حمايت از حقوق کودک به عنوان فردي که به صورت مستقيم و بي واسطه درگير مشکلات کودکان مهاجر افغان است علل بازگشت مجدد افغان ها به ايران را بيان مي کند. وي به بررسي نقش سازمان هاي بين المللي، دولت ايران، انجمن ها و سفارت افغانستان مي پردازد.

-علت حضور افغان ها در ايران آن هم به صورت غيرمجاز و با وجود شرايط سخت و دشواري که کشور ميزبان (ايران) برايشان ايجاد مي کند، چيست؟

ما ابتدا بايد تحليل واقع بينانه يي از شرايط افغانستان داشته باشيم. تجربه بازگشت مجدد افغان ها از کشورشان به ايران نشان از شرايط ناآرام و نامناسب افغانستان دارد. انسان هايي که حاضرند تحقير، غيرمجاز بودن، ناخوانده بودن و… را بپذيرند ولي در کشور خودشان زندگي نکنند. به نظر من يکي از علل اصلي اين است که سازمان هاي بين المللي به تعهد خودشان در قبال کشور افغانستان پايبند نبوده اند و به درستي عمل نکرده اند. کشورهايي به بهانه هاي سياسي افغانستان را اشغال و ادعا کردند ريشه سنت گرايي اسلامي فقر است اما تصويري که امروزه از افغانستان وجود دارد حاکي از اين است که نه تنها مساله فقر حل نشده بلکه هنوز زيرساخت هاي اقتصادي و اجتماعي در افغانستان به يک تعادل نيز نرسيده است. هم اکنون اين کشور داراي نهادهاي بوروکراتيک و مجلس و دولت است اما هنوز درگيري هاي فرقه يي از اين کشور يک ملت نساخته است. درست است که افغان ها مهمان هاي ناخوانده يي هستند اما شرايط زندگي در کشورشان مناسب نيست، در نتيجه ما نبايد پناهندگان و مهاجران افغان را مقصر بدانيم زيرا دولت هاي درگير در مساله افغانستان تنها خود را مسوول برقراري نظم مي دانند، نه توسعه افغانستان و جالب اينجا است که عمده فعاليت هاي عمراني، اقتصادي، اجتماعي در اين کشور بر عهده NGOها است.

-وظيفه اداره اتباع در اين ميان چيست؟ زيرا عده بسياري از افغان هاي غيرمجاز قبلاً مجاز بوده اند ولي الان کارتي براي آنها صادر نمي شود.

از ديدگاه روانشناسي اجتماعي حضور يک مهاجر هميشه بايد حضور اضطرار باشد، يعني ميزبان بايد به گونه يي برخورد کند که مهمان احساس کند نبايد اينجا باشد. شايد بتوان گفت نوعي برخورد دوگانه مي کند. هنگامي که کشور ميزبان به مهاجران، پناهندگي نمي دهد يعني اعلام مي کند آنها هم مي توانند باشند و هم نمي توانند و اين کاملاً طبيعي است. اداره اتباع ارتباطش با مردم افغان از جانب دولت ايران و توافقاتي است که بين دولت ها اتفاق مي افتد. وقتي دولت افغانستان مساله مهاجران غيرمجازش را نمي پذيرد و آنها را رها مي کند، قطعاً اداره اتباع در اين زمينه نبايد جوابگوي مردم افغان باشد.

-نقش يونيسف و يونسکو به عنوان يک نهاد فرادولتي و بين المللي چيست؟

درست است که يونيسف يک سازمان بين المللي است، اما عملکردش به توافقاتش با ايران بستگي دارد. يعني بخش عمده حوزه عملکرد يونيسف را در کشور دولت ايران تعيين مي کند و اين سازمان بايد تابع سياست هاي دولت باشد. اما يونسکو برنامه يي تحت عنوان «آموزش براي همه» دارد. در چارچوب اين برنامه، بخش عمده فعاليت هاي يونسکو بايد مربوط به پناهندگان باشد؛ حتي پناهندگان غيرمجاز. اين برنامه مي تواند کمک بزرگي در زمينه هاي بهداشتي آموزشي باشد.

-آيا در اين ميان سفارت افغانستان به عنوان نماينده اين کشور در ايران خدماتي به مردم افغان ارائه مي دهد؟

سياست هاي سفارت افغانستان بيشتر با دولت ايران همگام است تا با NGOها و نهادهاي بين المللي و اين طبيعي است، چون اقتضاي روابط ديپلماتيک چنين است. به نظر من حضور افغان ها به صورت غيرمجاز در ايران نشان از نارضايتي آنها از سفارت شان دارد. متاسفانه سفارت افغانستان در مورد معضلات افغان ها يا موضع گيري نمي کنند يا اگر بکنند در سطح افکار عمومي نيست.

-آيا نقدي به NGOهاي داخلي در کمک به افغان ها خصوصاً افغان هاي غيرمجاز در ايران وجود دارد؟

اين کمک رساني در وظايف NGOها تعريف نشده است اما به علت مسائل حادي که در اين حوزه وجود دارد افغان ها ناگزيرند به NGOها پناه بياورند. آنها قشري هستند که هيچ کس آنها را نمي بيند و از همه جا طرد شده اند و ما سعي مي کنيم حداقل کمکي به اين مهاجران بکنيم. به نظر من نقد NGOها در مورد کودکان افغان خصوصاً آنهايي که کارت تردد ندارند، کاملاً غيرمنطقي است، چون ما در اين زمينه ادعاي توانمندسازي و نجات آنها را نداريم چرا که آنها مدام در حال تغيير شغل و محل زندگي هستند. ما تنها مي توانيم امکانات و خدماتي را که پاسخگوي حداقل نيازهاي آنها باشد، ارائه دهيم. براي مثال ما دو گروه اجرايي داريم که از طريق اين گروه ها خدمات رساني مي کنيم. گروه فعال ما گروه سلامت است که شامل زيرگروه هاي مددکاري، بهداشت و روانشناسي است. در زيرگروه بهداشت پزشکاني داريم که هفته يي چند نوبت به صورت رايگان بچه ها را معاينه مي کنند يا در ماه در حد توان مان هزينه يي را به داروخانه يي پرداخت مي کنيم که بچه ها داروهايشان را به صورت رايگان از آنجا بگيرند. در ارائه اين خدمات بين کودکان افغان و ايراني تفاوتي وجود ندارد. با توجه به محدوديت هاي قانوني در اين زمينه اين کمک ها بيشتر شکل بشردوستانه و خيريه يي به خود مي گيرند تا شکل ساختاري و ريشه يي.

-در پايان راه حل مساله مهاجران افغان به ايران را چه مي دانيد؟
براي حل اين معضل نياز به همکاري کامل و منظمي بين سه نيرو است. نيروي اول کشور مهمان، نيروي دوم کشور ميزبان و نيروي سوم سازمان هاي بين المللي هستند. NGOها هم در واقع فضاي همکاري بين اين سه نيرو را مي توانند فراهم کنند، البته منظور من نقش نظارتي نيست. حل اين مساله طي يک برنامه بلندمدت و به صورت ساختاري و زيربنايي بايد انجام گيرد. نکته ديگر اينکه سازمان هاي بين المللي بايد بپذيرند بخش عمده يي از هزينه هاي افغان ها را در ايران بپردازند. حل مساله پناهندگان افغان به همکاري بين المللي احتياج دارد. بايد ذکر کنم همان اندازه که به عملکرد دولت ايران در اين زمينه انتقاد مي شود به همان ميزان انتقاد نسبت به عملکرد سازمان هاي بين المللي نيز وجود دارد. در پايان بايد گفته شود در مورد حقوق کودک قضيه کمي متفاوت است زيرا کنوانسيون حقوق کودک اعلام مي کند کودک مستقل از هر نوع منشاء اجتماعي و ملي است. هرجا که باشد، همه کشورهاي امضاکننده متعهد به برخورد بدون تبعيض هستند. در مورد کودکان مهاجر افغان نيز بايد کمي متعهدانه و انساني تر برخورد شود.

منبع: مهسا حکمت – روزنامه اعتماد

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در خرید